تبليغاتX
هیچستان
هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه هیچیم
 

این آخرین بار بود که نوشتم

هیچستان رفت و هیچکس مرد

اگر کسی کارم داشت یا شماره موبایلمو باید داشته باشه

یا همینجا بنویسه هر چند وقت یکبار میام و جواب میدم

مجتبي عزيزم

داداش پدرام

ترنم خوبم

الهه عزيز

مامان محبوب گل

زن سي ساله

ساريناي دوست داشتني

عباس ديني محترم

شميمه

شهلا

محمود بوستان

فرزانه محمدي

نينا سولماز اناهيتا گرامييم

نميتونم از همه شما ياد كنم

ببخشيدم و سپاسگذرام كه توي اين چندسال به مزخرفات اين مغز

خشك من و ناله هاي اين دل تنگ گوش داديد.خوانديدم و من هم

شما را خواندم.

ببخشيدم اگر توهيني كردم كه البته هميشه سعي داشتم انجام ندهم

ممنونم كه هميشه راهنماييم كرديد

الان دلم بد جور گرفته رفتن هميشه سخت بوده ولي رفتن از اينجا

خيلي سخت تر از اون چيزي كه ميتونستم تصور كنم.

هيچستان حذف نميشه ولي ديگه هيچ وقت دوباره نوشته نخواهد شد

نخواستم اين آخرين بند را پاره كنم...

ببخشيدم و حلالم كنيد...

محمد بالادستيان

كسي كه هيچكس است...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/23ساعت 8:30 قبل از ظهر  توسط هیچ کس   | 

 

به آیینه ها  اعتمادی نیست

چرا که هنگامی که دست راستت را دراز میکنی

آنها دست چپشان را پیش میکشند...

 

ته مانده:مخاطب خاص دارد

ته مانده:اصولا تغییر چیز خوبی نیست

چیزی را که تجربه کردم برایتان نوشتم.

برای مهر متاسفم که همیشه بی مهری ها در مهر نمود پیدا میکنند.

به زودی آرشیو وبلاگ هم دوباره قابل روئت خواهد شد.

و من دوباره همان هیچکس خواهم بود

شاید پسرفت باشد ولی برای پرشهای بلند باید دورخیز مناسبی داشت.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/18ساعت 5:0 قبل از ظهر  توسط هیچ کس   | 

 

خدايا براي همه داشته هايم مرا ببخش

و براي همه نداشته هايم بيامرز

 

 

هميشه در خاطره ام ميمانيد...

كسي كه هيچكس است

ته مانده:هیچ کجا ننوشتم و یا نگفتم که میروم

این بخشی از تغییرات است

خداحافظ گذشته سلام حال به امید آینده...

ته مانده نوشته شده در مورخ:۱۰/۰۷/۱۳۸۸ساعت۱۸:۴۰

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/09ساعت 9:44 قبل از ظهر  توسط هیچ کس   | 

 

 

پاييز مرگ ميكارد و رنگ درو ميكند.

زمستان ميكشد...

 

ته مانده:وبلاگ من و الهه به روز شد.

ته مانده:ببخشيد كه كمتر سر ميزنم اينروزها درگير يك كار حقوقي هستم شرمنده همه شمايم.

و مثل هميشه رويم سياه.

ته مانده:بابت پست رمزدار هم شرمنده مقداري احوالات شخصي بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/07ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط هیچ کس   | 

 

پايان هر الفي يا است...

 

 

 گفته بودي كه باران ببارد زنگ خواهم زد

باران باريد و من زنگ زدم

مواظب زنگار قلبم باش

.

.

ميخواهم قلبم را دوباره رنگ كنم

ببخشيد ميتونم بپرسم

رنگ سال چه رنگيه؟؟؟

بايد با زمانه پبش رفت...

من و الهه                                     من و عباس

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/29ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط هیچ کس   | 

 

زندگی جذبه یک مرداب است

در گستره نیلوفر

حاکم مطلق وزغ است

زندگی وهم یک تپه شن

بی ثبات وسیال

تکرار سایه و روشنی است

زندگی دوا گلی ست

کز پس هر نشتر دشمن و دوست

همچنانش جاریست

زندگی خرمالوست

كز پس فتح سر شاخه آن

طعم تلخی خفته است

زندگی بستنی قیفی

زندگی فالوده

وسط مرداد است

زندگی قهوه ترک

زندگی اسپرسوست

در پس تلخی آن

رخوتی موهوم  جای خوش کرده ست

زندگی پرتاب ماژلان به فضا

زندگی امید است

زندگی خواندن لالایی یک کودک

زندگی کندن یک قبر است

زندگی خرگوش است

که مفتون لاکپشت پیر و سنگین دنیاست

زندگی تکرار نه زندگی یکبار است

این یکبار

سبز باش

اجبار است

اجبار است...

ته مانده:لطفا براي كسي كه خيلي دوستش دارم

و داره من رو به خودم نشون ميده دعا كنيد...

اينو براي اون عزيز گفتم هرچند شايد در

هيچ يك از مكاتب قرار نگيره ولي اين نوشته ها

چيزهايي كه در لحظه توي ذهن من ميايند و پاك نميشوند

من شاعر نيستم...

من و عباس                                             من و الهه

هيچكس

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/11ساعت 7:21 بعد از ظهر  توسط هیچ کس   | 

 

مرا در تنش غسل تعمید داد

به من اسم شب اسم خورشید داد

برای تمام نفسهای من شعر گفت

مرا از ته خاک بیدار کرد

مرا شستشو داد آغاز کرد

مرا خط به خط خواند تکرار کرد

شکار همه لحظه ها را به من یاد داد

برای من از شاخه برگی جدا کرد و گفت:

جنگل شو شاعر

من از ارتفاع تر

کاغذ و جوهر و عشق جاری شدم

شبی کفشم از گَنگ تر شد

به من یاد داد ارتفاع تر گَنگ را

در ته خواب گُنگ سفر گُم کنم

به من گفت گم باش و پیدا

که از سایه ها آفتابی تری

من و سایه را دوخت به لاله با لایه های گلایه

من و سایه را برد تا پشت رمز و کنایه

من و سایه را برد تا آفتابی ترین من

مرا در تمام نفسهای خود شیر داد

مرا در تنش غسل تعمید داد

به من اسم شب اسم خورشید داد

شعر از شهیار قنبری

سلام

هیچکس دچار تحول شده یه تحول عمیق در نوع نگرش نسبت به دنیا البته

این تحول شامل اسمم نمیشه هنوز هم هیچکس هستم

این نکته ای که شاید هیچ وقت تغییر نکنه

در مورد قالب وب یه کم تغییر پیدا کرده که اون هم به تغییر در نوع نگرش من مربوط میشه

بعضی از پستها حذف موقت شدند

بابت این چند روز شرمنده این نفس کشیدن هم مالیات داره

من یادم رفته بود مالیاتش رو پرداخت کنم

باید از دوستی که تلنگری بود برای این تغییر تشکر کنم

ممنونم الهه

کسی که هیچکس است

میخواهم از همه شما دعوت کنم تا شب قدر توی یکی از این مکانها جمع بشیم

برای اشنایی بیشتر در مورد تفکراتمان و اینکه به نظرم بهتره که دیگه اینقدر

در لفافه نباشیم

حالا انتخاب با شماست

شاه عبدالعظیم شهرری یا امامزاده صالح تجریش

                                

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/05ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط هیچ کس   | 

سلام

من دوست هیچکسم

امروز قرار بود که هیچکس تو وبلاگش تغییراتی ایجاد کنه

ولی بنا به دلایل فنی هیچکس فعلا تعمیرگاه تشریف داره

برای همین به من گفت که بیام و بگم که فعلا نمیتونه بنویسه و

از همه شما معذرت میخواد براش دعا کنید

ببخشید که من نمیتونم جملات ادبی بنویسم

در ضمن از همه دوستانی که با اس ام اس و

یا با تماس جویای حالش بودن و هستن هم تشکر میکنه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/01ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط هیچ کس   | 

 

 

 

۰=۱+۱

در آن سوی پل پیوند توئی با خنجری در مشت

                                              در این سو مانده پا در گل منم با خنجری در پشت

پ.ن:یادت میاد اولین ترانه اولین دیدار بود

حالا آخرین حرف بین من و توست

من و عباس

 این شاید آخرین پستی باشه که در این حال و هوا نوشته میشه

تصمیم گرفتم که تغییرات ایجاد کنم

شاید برای همیشه شاید برای همه کس

یکشنبه ۰۱/۰۶/۱۳۸۸

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/25ساعت 9:0 قبل از ظهر  توسط هیچ کس   | 

 

من تو و دیگر هیچ...

 

و حالا

 

من بی تو و این همه

 

که قبلا نمیدیدم

 

چشمهایم برای تو بود....

ته مانده:حالا من باد ولگرد شده ام

ته مانده:دیگر هیچ حد ومرزی ندارم

زندگیم را برای خودم میخواهم نه با تو و نه برای تو...

 اگر میل داشتید به اینجا هم سر بزنید یکی از سرگرمیهای منه

من و عباس

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/21ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط هیچ کس   | 

 

لعنت به من

لعنت به تو

لعنت به ما

مایی که در من بودنش گم شد...

ته مانده:این مطلب تکراری بود از گذشته هایم

دارم تند به تند آپ میکنم و این اصلا خوب نیست

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/17ساعت 10:6 قبل از ظهر  توسط هیچ کس   | 

 

 

حالا به جای چشمهایم که هر روز میسوختند

قلبی دارم که از فولاد است

دستانی که دیگر با لطافت کسی را لمس نخواهد کرد

در چشمانم کاکتوس میکارم

به امید روزی که گل کند

فقط بهار میتواند

دیگر آن بهار نیستی

این است معجزه عشق...

فقط پیامبران معجزه نمیکنند

فقط

 

عشق

 

است که معجزه میکند...

 

ته مانده:نوشتم تا چشمت در بیاد

تا بدونی بدون تو خیلی راحتم

برای روزهایی که به خاطر تو سیاه زندگی کردم

جایگزینی ندارم...

ته مانده:دلم یک عالمه سکوت و تنهایی میخواد فی چنده؟

شما سراغ ندارید؟؟؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/10ساعت 5:19 بعد از ظهر  توسط هیچ کس   | 

 

نفس یاریم نمیکند

و پاهای که دیگر توانی و جایی برای رفتن ندارند

در چشمهایم دیگر سویی برای دیدن نیست

و گوشهایم برای شنیدن کر شده اند

زندگی به آن زیبایی نیست که فکر میکنیم

و هر آنچه در گذشته نیابیم همیشه در آینده به دنبالش میگردیم

برای بچگی دلم تنگ شده

 

چه پله های بلندی

امروز روز فتح پله بیست و ششم است

فتحی که ۳۶۵ روز طول کشید

و من دوباره در این دوره تسلسل به پله بیست و هفتم فکر میکنم

هر سال یک پله و هر پله یک سال

بالاتر که میروی دلت برای پله های پایینی تنگ میشود

و در پله های پایین همیشه شتاب رسیدن به پله بالایی

...

من متولد شدم یک خبر تکراری برای بار بیست و هفتم

 

ته مانده:پسر دایی تبریک میگویم متولد یکروزیم

تو فقط ۱۷ ساعت از من بزرگتری و البته برادر

و همین همیشه باعث احترام بوده...

ته مانده۲:امسال جای خیلیها خالیه

مجتبی/سارینا/مهرناز/گلشید/شایان/لیلی

تعدادی پرواز کردند و تعدادی دیگر نمینویسند به هزار دلیل

ولی من دلم برای تمامی تنگ است

رفتگان را خدا بیامرزد و زندگان را بیشتر که ما محتاجتریم.

ته مانده۳:ما باید دوباره بچگی کنیم......

 

۱۳۶۲/۰۵/۰۴

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/04ساعت 9:0 قبل از ظهر  توسط هیچ کس   | 

 

 

همیشه خراشی هست

روی صورت احساس...

تصمیم گرفته بودم نباشم ننویسم ولی نشد یعنی دیدم که این خط خطی کردن جزئی از وجودم شده

یک طور احساس نیاز و اینبار با دیدگاه جدید

از همه شما تشکر میکنم که کمکم کردید برای بازگشت

بخصوص نظرات خصوصی

هیچ وبی رو از لینکهام حذف نمیکنم حتی اگر خود صاحب وبلاگ حذفش کرده باشه.

شاید مهم نباشه ولی اینروزها روزهای تولده وبلاگ هیچستان پنجمه.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/18ساعت 8:3 بعد از ظهر  توسط هیچ کس   | 

 

بودنم را هیچکس باور نداشت

رفتنم را شاید باور کنند...

هرچند بودن یا نبودن من مساله ای نیست

ولی مساله بودن یا نبودنه

از همه دوستان خوبم تشکر میکنم که توی این چندسال با من همراه بودن

چه دوستان فعلی و چه دوستانی که قبل از هک شدن وب قبلیم با من بودن

رفتم البته شاید در صورتی دیگر دوباره حلول کنم و شاید تناسخ دیگر ادامه ای برای هیچکس نداشته باشد

من نمینویسم ولی محتاج نوشته های شما هستم همیشه همیشه همیشه...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/26ساعت 11:6 قبل از ظهر  توسط هیچ کس   | 

 

 

داوری نکنید تا بر شما داوری نشود.

زیرا همانگونه که بر دیگران داوری کنید برشما نیز داوری خواهد شد

و با همان پیمانه که وزن کنید برای شما وزن خواهد شد

چرا پرکاهی را در چشم برادرت میبینی

اما از چوبی که در چشم خود داری غافلی؟

چگونه میتوانی به برادرت بگویی

بگذار پر کاه را از چشمت به در آورم

حال آنکه چوبی در چشم خود داری؟

ای ریاکار نخست چوب را از چشم خود به در آر

آنگاه بهتر خواهی دید تا پر کاه را از چشم برادرت بیرون کنی.

آنچه مقدس است به سگان مدهید

و مرواریدهای خود را پیش خوکان میندازید

مبادا آنها را پایمال کنند و برگردند و شما را بدرند.

انجیل متی باب هفتم آیات۱الی۶

پ.ن:

به نظرم هیچ چیز مقدستر از عشق

و هیچ چیز با ارزشتر از قلب نیست

مراقب باشید که این دو گوهر گرانبها را به چه کسی میبخشید...

آیا آنرا در حافظه ذهن و دلش نگه میدارد

یا اینکه...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/27ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط هیچ کس   | 

 

حاصل عشق مترسک به کلاغ

مرگ یک مزرعه است...

اولین بار که این جمله رو شنیدم گفتم چقدر مسخره

ولی دوستی که این جمله رو برام فرستاده بود کاملا برام توضیح داد

و گفت که همه حرفها(جمله ها)مثل آدمها چند وجهی هستند

این جمله ۳تا شخصیت داره

"مترسک"کلاغ"مزرعه"

و دو تا واقعیت عشق و مرگ

مترسک نماد زندگی اجباریست در جایی که توان رفتن از آنجا را ندارد

کلاغ که مثل همیشه نماد دزده

و مزرعه نمادیست از زمین مالکیت و تعلق

و اما تفسیر این جمله:

مترسک با اینکه پایبند به مزرعه است وجودش با بودن مزرعه موجود شده

اما به خاطر عشق به کلاغ

حاضر میشه که وظیفه خودش نگهداری از مزرعه رو فراموش کنه.

کلاغ با سوءاستفاده از این عشق پوچالی به غارت مزرعه مشغول میشه.

مزرعه به خاطر سهل انگاری مترسک میمیره چون دیگه محصول نداره.

کلاغ چون پرنده است و میتونه کوچ کنه مترسک رو تنها میذاره و میره

ولی مترسک چون به تنها پشتوانه واقعیش که زندگیش بستگی به اون داره

خیانت کرده و در عین حال نمیتونه ترکش کنه مجبور به

ماندن در مزرعه خالی میشه.

واما عشق و مرگ

عشق کلا یک دروغ مصلحت آمیز که لباس واقعیت پوشیده بیش نیست

و مرگ واقعیتی است که کسی را یارای گریز از آن نیست.

این موضوع چیزیست که در جامعه ما به طرز وحشتناکی داره زیاد میشه

پشت کردن به تعلقات و دل بستن به عشقهای دروغین.

من متاسفم

من سیاه انگاری نمیکنم بهتر است خودمان را گول نزنیم....

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/11ساعت 8:18 بعد از ظهر  توسط هیچ کس   | 

 

قیمت انسان

هم آغوشیست

در آغوش کسی که نمیشناسیش

که انسان ارزان شده است

و هم آغوشی...

این روزها مد شده

که هرکس تمامش را ببخشد

بفروشد

اینروزها همه چیز مد شده است

غیر از وفاداری

حرفهای کهنه میزنم...

این است که من هرروز کمتر انسان میبینم

امروز داشتم باکس sms های گوشی موبایلم رو چک میکردم

یک مورد جالب پیدا کردم.

حاصل عشق مترسک به کلاغ مرگ یک مزرعه است

در مورد این مطلب در اینده خواهم نوشت

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/02ساعت 2:44 بعد از ظهر  توسط هیچ کس   | 


سقراط جام شوکران نوشید...

چه تلخی شوکران شیرین بود در برابر عشق...


و اینک ما...


شوکران عشق نوشیده ایم...


با تلخیش زیسته ایم...


و با شیرینیش فنا شدیم...


و اکنون سرگردانیم میان بودن و نبودن...


به یاریمان بیایید...


ای راهنمایان...


آشنایان...


که تصور تنها بودن دشوار است...


در ناکجا آباد عشق....
.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/20ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط هیچ کس   | 

 

یاد دارم یک غروب سرد

می گذشت از کوچه ما دوره گرد

دوره گردم

کهنه خالی میخرم

دست دوم

کوزه و ظرف سفالی میخرم

اشک در چشمان بابا حلقه زد

عاقبت آهی کشید

بغضش شکست

اول سال است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت

ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوش ما را برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهر کوچکم بی روسری بیرون دوید

گفت:

آقا سفره خالی هم میخرید!!!

سلام

نمیدانم که چطور میتوان تبریک گفت وقتی

هستند کسانی که سفره هفت سین برایشان آرزوست

هستند کسانی که عزیزانشان نیستند

هستند دختربچه هایی که داشتن عروسک برایشان رویاست

هستند پسربچه هایی که طعم شیطنت را هرگز نچشیده اند

هستند مادرانی که آرزوی سبزی پلو با ماهی شب عید را به گور بردند

هستند پدرانی که از شرم گفتن ندارم شبها تا نیمه شب در کوچه ها سرگردانند

هستند کسانی که نمیتوانند شاد باشند

هستند کسانی که عید ندارند

به احترام همه این نداشتنهای دیگران بیاییم در کوچه های شهرمان

با صدای بلند نخندیم چون هستند کسانی که حتی خنده نیز آنها را فراموش کرده

و به یاد همه آنهایی که زمانی جز داشته هایمان بودند و امروز نیستند

بهتر نگاه کنیم.

برادر عزیزم مجتبیlovelyکه بیماری امانش نداد در دنیای نت بماند و خانه نشین شد

خواهرم مهرنازعروسک پارچه ای که برای تولد دوباره پرواز کرد به دنیای پاکیها

سارینای عزیزم زندگی هیچ که هرقدر تنگتر نگاهش کردند کمربندش را تنگتر بست

به یاد خواهری که هرگز ندیدمش او هم پرواز را زود آموخته حوصله ماندن نداشت گلشید

به یاد پدر بزرگ و مادر بزرگ

نمیخواستم تلخ بنویسم اما...

پس مینویسم

 

به امید هوایی تازه

 

کسی که هیچکس است

M.T.BALADASTAN

این هم شماره تماس بنده

۰۹۱۲۵۲۸۸۸۵۶

گفته بودم که شاید دیگر هیچکس نباشم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/25ساعت 6:43 بعد از ظهر  توسط هیچ کس   | 

 

یادم آمد تولدم را

که میگریستم از روشنایی شهر تاریک

و مادرم که مرا در آغوشش

به درون خاک میبرد

فرار از صدای آژیر خطر

به یاد بابا که همیشه اعصابش خرد میشود

از بوی پیاز و کباب کوبیده که در جنگ بوییده بود

به یاد می آورم خاکبازی در حیاط مادر بزرگ

و دوپاره شدن قلب دختر همسایه در عشقی کور

به یاد می آورم

خانم اجازه حاضر گفتنم

در مدرسه عدالت در کوران بی عدالتی

یادم می آید اولین دود سوزان

که در زمستانی سرد به من گرمای غرور بخشید

اینجا را یادم نیست

 نسیان درد لاعلاجیست که همان بهتر که درمانی ندارد

 شرمنده...

و سرانجام آنروز بارانی

من و تو برای اولین دیدار

روزی که من خودم را آورده بودم و آرزوهایم

و تو دلت را و سوالات بزرگی در زندگی

و شاید در بهار روزگار ما هم بهاری شویم

من منتظر بهارم و شکوفه های درخت سیب 

دیگر نمیدانم که باید چه را به یاد بیاورم؟؟؟

 

برای کسی که شاید نیمی از من باشد در خود

در کالبدی دگر و من نیمه گمشده او باشم در خودش

مرا دوست بدار اندکی ولی توامان...

برای کسی که من است:M.J

امضاء:M.T.BALADASTIAN

 

 پ.ن: شعر نمیگویم اینها چیزهایست که باید بنویسم یک نوع فوران احساس

 البته تمام دوستانی که بنده را از نزدیک دیده اند به بنده میگویند ربات.

پ.ن:برای اینکه میدانم که میخوانی مجبور شدم بنویسم ببخش

پ.ن:منظورم اول اسمت بود

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/12ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط هیچ کس   | 

 

 

I AM STAND BY

 

I AM NOT TURN OFF

 

I AM ALONE

 

سلام نمیدونم چه کسی یا چه چیزی باعث بشه که دوباره برگردم

ولی میدونم که برمیگردم به این نبودن احتیاج دارم.

هرچند آپ نمیکنم ولی هستم و به همه دوستانم سر میزنم...

هستم مثل سایه و نیستم مثل خورشید توی این روزهای تاریک تنهاییم

کسی که هیچکس است...

و اینکه شاید در بازگشتم دیگر هیچکس نباشم...

کسی باشم مثل همه کس!!!

خدایتان نگهدار...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/21ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط هیچ کس   | 

 

روزی که برف سرخ ببارد از آسمان

بخت سیاه اهل هنر سبز می شود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/06ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط هیچ کس   | 

 

 دیشب نمازم قضا شد،شوق دعایی نماندست

          گویی که کافر شدم باز،در دل خدایی نماندست

بغضی گلوی شبم را هی می فشارد دوباره

          اینجا چه سخت است بودن ،دیگر هوایی نماندست

ای واژه هایم که لالید!اینک خجالت ندارد

          حالا شبیه شمایم وقتی صدایی نماندست

شکل گناه خودم را من می شناسم بمانید

          سرشار از اعتراضم،جای ریایی نماندست

آبی به رویم بپاشید شاید خودم را بیابم

          گشتم تمام خودم را،دیگر که جایی نماندست

هر چند حرفم زیاد است ،ماندم چگونه بگویم

          تغییر دلتنگی ام را وقتی که نایی نماندست

 

پ.ن:این قطعه سروده یکی از بهترین دوستان بنده خانم فرزانه محمدی است البته

ایشان به تازه گی وبلاگنویسی رو شروع کردند و این هم آدرس وبلاگ ایشانه

همیشه نزدیک امیدوارم که خودتون برید و از نزدیک با این دوست خوب بنده آشنا بشید.

با تشکر از خانم محمدی

پ.ن۲:بنا به دلایلی که اصلا مهم نیست مجبور شدم دو تا از پستهای قبلیمو پاک کنم

همینجا از همه دوستانی که نظراتشان حذف شد معذرت میخوام(من نژادپرست نیستم

نمیدونم چرا بعضی از دوستان اینطور فکر کردند)

پ.ن۳:من نمیفهمم چرا باید باید و باز هم باید؟؟؟لطفا جوابم را بدهید.

کسی که هیچکس است

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/21ساعت 8:38 بعد از ظهر  توسط هیچ کس   | 

 

آنروز هم مثل همه دوشنبه ها بود

فقط آن روز باران می آمد

آمد با یک بغل کاغذ زیر بغل

پا شدیم به احترام

معلم انشا بود

مثل همیشه ساکت می آمد موضوع را مینوشت

می نشت به انتظار نوشتن ما

ساکت با نگاهی که تا عمق روح آدم میرفت

بدون اینکه بتوانی فرار کنی

رفت پای تخته سیاه

گچ را برداشت مثل همیشه خاکش را گرفت

موضوع انشاء:

......

آنروز روزی دگر بود

مکث کرد

ما خندیدیم

بالاخره نوشت

ع...

از ته کلاس صدایی آمد علم بهتر است یا....

ما همه نوشتیم علم بهتر است یا ثروت

تو هیچ نگفتی

نوشتی

عشق برتر است یا ثروت

من هیچ ننوشتم

من هنوز هم گیج این سوالم

آنروز هم بودم...

 

پ.ن:من از دوشبه ها نفرت دارم ولی اون دوشنبه یکی از بهترین روزهای زندگیم بود.

پ.ن۲:جا داره از استاد بزرگم جناب آقای عرفانی یاد کنم هر کجا هستی سبز باشی.

پ.ن۳:من از این موضوع انشاء نمره صفر گرفتم چون واقعا چیزی ننوشتم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/02ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط هیچ کس   | 

 

عشق است

باز این ترانه ها را عشق است

رخش سرخ بادپا را عشق است

عشق درگیر غروب درد است

بازهم طلوع ما را عشق است

آی از خانه زخم و گریه

غربت بغض گشا را عشق است

آی از آب و هوای بی عشق

بادبان ناخدا را عشق است

اهل بی مرزترین دریا باش

آی اهل همه جا را عشق است

از غزل باختگان میترسم

شعرهای بی هوا را عشق است

ای قشنگ سازها آوازها

روزهای بی عزا را عشق است...

 

سلام

اینروزها خیلی درگیرم همینجا از همه دوستان خوبم معذرت میخوام که نتونستم به همگی سر

 بزنم و جواب این همه لطف رو بدهم.من تهی شدم شبهایم را با همین ترانه ها صبح میکنم.

نوشتم تا بلکه حس خوبی که این ترانه به من میده بتونم با شما تقسیم کنم.

در ضمن برای دوست و برادر بزرگترم مجتبی  lovely هم دعا کنید نمیدونم چرا

خدا تصمیم گرفته یکباره همه چیزم رو از من بگیره.

کسی که هیچکس است....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/25ساعت 8:15 بعد از ظهر  توسط هیچ کس   | 

ما آدمها دورنگیم سفید وسیاه خاکستری نداریم.

نمیشه کاملا سفید بود و کاملا سیاه این دو رنگ تقسیم شده.

فقط مقدارش توی وجود هر کدوم از ما متفاوته.

این منم نصفم سیاه و نصفم سفید

در ضمن ممنونم از دوست خوب عکاسم جناب آقای دینی

هیچکس

پ.ن:اینکه عکس خودمو گذاشتم شاید یک کم عجیب باشه ولی من عاشق کارهای اینطوریم شاید اینطوری

بتونید منو بهتر بشناسید و جوابی باشه به برخی از دوستان که میخواستند جنسیت منو بدونندهمینطور

 اینکه اینکار آغاز یک سلسله کارهایست که من میخوام انجام بدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/12ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط هیچ کس   | 

 

شب-راه-سکوت-باران-پاییز

طعم خوش قهوه-عطر پیپ راننده

فاصله-بین من وتو

من-افکارم-تو

تو-بازیچه هایت-من

شب یکرنگ است(سیاه)

ما هزاران رنگیم

راه بی پایان است

من و تو به پایان رسیدیم

باران می بارد

می گریم-میخندی

سکوت می شکند

می گویی-می شنوم

پاییز نوید روشنی می دهد

ما تاریکیم....

ما تمام شدیم-برای همیشه

من منم-تو تویی

حرف آخر

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/23ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط هیچ کس   | 

از این تاریخ ۲۰/۰۷/۱۳۸۷ هر مطلبی که از نوشته های خود من(هیچکس)باشد در قسمت

دستنوشته های هیچکس موجود خواهد بود این مطلب رو نوشتم برای دوستانی که همیشه این

سوال رو از من میپرسن:این پستو خودت نوشتی؟؟؟

پیشاپیش از همه شما دوستان خوبم سپاس گذارم

هیچکس

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/20ساعت 7:56 بعد از ظهر  توسط هیچ کس   | 

 اولا باید تشکر کنم به خاطر کمکتون در مورد ملاقات!!!!!!!!!!

به هر صورت امدیم یه حرکتی بکنیم نشد.حیف


دشتها آلوده ست

    در لجنزار گل لاله نخواهد روييد

        در هواي عفن آلود آواز پرستو به چه كارت آيد؟

 

فكر نان بايد كرد

    و هوايي كه در آن

                  نفسي تازه كنيم

 

گل گندم خوب است

           گل خوبي زيباست

                   اي دريغا كه همه مزرعه دلها را

                                علف هرزه كين پوشانده ست

 

هيچكس فكر نكرد

        كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست

 

و همه مردم شهر

        بانگ برداشته اند

            كه چرا سيمان نيست

                        و كسي فكر نكرد

                            كه چرا ايمان نيست

و زماني شده است    

        كه به غير از انسان

            هيچ چيز ارزان نيست

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/18ساعت 1:22 بعد از ظهر  توسط هیچ کس   |