|
هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه هیچیم
|
بودنم را هیچکس باور نداشت
رفتنم را شاید باور کنند...
هرچند بودن یا نبودن من مساله ای نیست
ولی مساله بودن یا نبودنه
از همه دوستان خوبم تشکر میکنم که توی این چندسال با من همراه بودن
چه دوستان فعلی و چه دوستانی که قبل از هک شدن وب قبلیم با من بودن
رفتم البته شاید در صورتی دیگر دوباره حلول کنم و شاید تناسخ دیگر ادامه ای برای هیچکس نداشته باشد
من نمینویسم ولی محتاج نوشته های شما هستم همیشه همیشه همیشه...
داوری نکنید تا بر شما داوری نشود.
زیرا همانگونه که بر دیگران داوری کنید برشما نیز داوری خواهد شد
و با همان پیمانه که وزن کنید برای شما وزن خواهد شد
چرا پرکاهی را در چشم برادرت میبینی
اما از چوبی که در چشم خود داری غافلی؟
چگونه میتوانی به برادرت بگویی
بگذار پر کاه را از چشمت به در آورم
حال آنکه چوبی در چشم خود داری؟
ای ریاکار نخست چوب را از چشم خود به در آر
آنگاه بهتر خواهی دید تا پر کاه را از چشم برادرت بیرون کنی.
آنچه مقدس است به سگان مدهید
و مرواریدهای خود را پیش خوکان میندازید
مبادا آنها را پایمال کنند و برگردند و شما را بدرند.
انجیل متی باب هفتم آیات۱الی۶
پ.ن:
به نظرم هیچ چیز مقدستر از عشق
و هیچ چیز با ارزشتر از قلب نیست
مراقب باشید که این دو گوهر گرانبها را به چه کسی میبخشید...
آیا آنرا در حافظه ذهن و دلش نگه میدارد
یا اینکه...
حاصل عشق مترسک به کلاغ
مرگ یک مزرعه است...
اولین بار که این جمله رو شنیدم گفتم چقدر مسخره
ولی دوستی که این جمله رو برام فرستاده بود کاملا برام توضیح داد
و گفت که همه حرفها(جمله ها)مثل آدمها چند وجهی هستند
این جمله ۳تا شخصیت داره
"مترسک"کلاغ"مزرعه"
و دو تا واقعیت عشق و مرگ
مترسک نماد زندگی اجباریست در جایی که توان رفتن از آنجا را ندارد
کلاغ که مثل همیشه نماد دزده
و مزرعه نمادیست از زمین مالکیت و تعلق
و اما تفسیر این جمله:
مترسک با اینکه پایبند به مزرعه است وجودش با بودن مزرعه موجود شده
اما به خاطر عشق به کلاغ
حاضر میشه که وظیفه خودش نگهداری از مزرعه رو فراموش کنه.
کلاغ با سوءاستفاده از این عشق پوچالی به غارت مزرعه مشغول میشه.
مزرعه به خاطر سهل انگاری مترسک میمیره چون دیگه محصول نداره.
کلاغ چون پرنده است و میتونه کوچ کنه مترسک رو تنها میذاره و میره
ولی مترسک چون به تنها پشتوانه واقعیش که زندگیش بستگی به اون داره
خیانت کرده و در عین حال نمیتونه ترکش کنه مجبور به
ماندن در مزرعه خالی میشه.
واما عشق و مرگ
عشق کلا یک دروغ مصلحت آمیز که لباس واقعیت پوشیده بیش نیست
و مرگ واقعیتی است که کسی را یارای گریز از آن نیست.
این موضوع چیزیست که در جامعه ما به طرز وحشتناکی داره زیاد میشه
پشت کردن به تعلقات و دل بستن به عشقهای دروغین.
من متاسفم
من سیاه انگاری نمیکنم بهتر است خودمان را گول نزنیم....
قیمت انسان
هم آغوشیست
در آغوش کسی که نمیشناسیش
که انسان ارزان شده است
و هم آغوشی...
این روزها مد شده
که هرکس تمامش را ببخشد
بفروشد
اینروزها همه چیز مد شده است
غیر از وفاداری
حرفهای کهنه میزنم...
این است که من هرروز کمتر انسان میبینم
امروز داشتم باکس sms های گوشی موبایلم رو چک میکردم
یک مورد جالب پیدا کردم.
حاصل عشق مترسک به کلاغ مرگ یک مزرعه است
در مورد این مطلب در اینده خواهم نوشت
سقراط جام شوکران نوشید...
چه تلخی شوکران شیرین بود در برابر عشق...
و اینک ما...
شوکران عشق نوشیده ایم...
با تلخیش زیسته ایم...
و با شیرینیش فنا شدیم...
و اکنون سرگردانیم میان بودن و نبودن...
به یاریمان بیایید...
ای راهنمایان...
آشنایان...
که تصور تنها بودن دشوار است...
در ناکجا آباد عشق....
.
یاد دارم یک غروب سرد
می گذشت از کوچه ما دوره گرد
دوره گردم
کهنه خالی میخرم
دست دوم
کوزه و ظرف سفالی میخرم
اشک در چشمان بابا حلقه زد
عاقبت آهی کشید
بغضش شکست
اول سال است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت
ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوش ما را برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهر کوچکم بی روسری بیرون دوید
گفت:
آقا سفره خالی هم میخرید!!!
سلام
نمیدانم که چطور میتوان تبریک گفت وقتی
هستند کسانی که سفره هفت سین برایشان آرزوست
هستند کسانی که عزیزانشان نیستند
هستند دختربچه هایی که داشتن عروسک برایشان رویاست
هستند پسربچه هایی که طعم شیطنت را هرگز نچشیده اند
هستند مادرانی که آرزوی سبزی پلو با ماهی شب عید را به گور بردند
هستند پدرانی که از شرم گفتن ندارم شبها تا نیمه شب در کوچه ها سرگردانند
هستند کسانی که نمیتوانند شاد باشند
هستند کسانی که عید ندارند
به احترام همه این نداشتنهای دیگران بیاییم در کوچه های شهرمان
با صدای بلند نخندیم چون هستند کسانی که حتی خنده نیز آنها را فراموش کرده
و به یاد همه آنهایی که زمانی جز داشته هایمان بودند و امروز نیستند
بهتر نگاه کنیم.
برادر عزیزم مجتبیlovelyکه بیماری امانش نداد در دنیای نت بماند و خانه نشین شد
خواهرم مهرنازعروسک پارچه ای که برای تولد دوباره پرواز کرد به دنیای پاکیها
سارینای عزیزم زندگی هیچ که هرقدر تنگتر نگاهش کردند کمربندش را تنگتر بست
به یاد خواهری که هرگز ندیدمش او هم پرواز را زود آموخته حوصله ماندن نداشت گلشید
به یاد پدر بزرگ و مادر بزرگ
نمیخواستم تلخ بنویسم اما...
پس مینویسم
به امید هوایی تازه
کسی که هیچکس است
M.T.BALADASTAN
این هم شماره تماس بنده
۰۹۱۲۵۲۸۸۸۵۶
گفته بودم که شاید دیگر هیچکس نباشم
یادم آمد تولدم را
که میگریستم از روشنایی شهر تاریک
و مادرم که مرا در آغوشش
به درون خاک میبرد
فرار از صدای آژیر خطر
به یاد بابا که همیشه اعصابش خرد میشود
از بوی پیاز و کباب کوبیده که در جنگ بوییده بود
به یاد می آورم خاکبازی در حیاط مادر بزرگ
و دوپاره شدن قلب دختر همسایه در عشقی کور
به یاد می آورم
خانم اجازه حاضر گفتنم
در مدرسه عدالت در کوران بی عدالتی
یادم می آید اولین دود سوزان
که در زمستانی سرد به من گرمای غرور بخشید
اینجا را یادم نیست
نسیان درد لاعلاجیست که همان بهتر که درمانی ندارد
شرمنده...
و سرانجام آنروز بارانی
من و تو برای اولین دیدار
روزی که من خودم را آورده بودم و آرزوهایم
و تو دلت را و سوالات بزرگی در زندگی
و شاید در بهار روزگار ما هم بهاری شویم
من منتظر بهارم و شکوفه های درخت سیب
دیگر نمیدانم که باید چه را به یاد بیاورم؟؟؟
برای کسی که شاید نیمی از من باشد در خود
در کالبدی دگر و من نیمه گمشده او باشم در خودش
مرا دوست بدار اندکی ولی توامان...
برای کسی که من است:M.J
امضاء:M.T.BALADASTIAN
پ.ن: شعر نمیگویم اینها چیزهایست که باید بنویسم یک نوع فوران احساس
البته تمام دوستانی که بنده را از نزدیک دیده اند به بنده میگویند ربات.
پ.ن:برای اینکه میدانم که میخوانی مجبور شدم بنویسم ببخش
پ.ن:منظورم اول اسمت بود
I AM STAND BY
I AM NOT TURN OFF
I AM ALONE
سلام نمیدونم چه کسی یا چه چیزی باعث بشه که دوباره برگردم
ولی میدونم که برمیگردم به این نبودن احتیاج دارم.
هرچند آپ نمیکنم ولی هستم و به همه دوستانم سر میزنم...
هستم مثل سایه و نیستم مثل خورشید توی این روزهای تاریک تنهاییم
کسی که هیچکس است...
و اینکه شاید در بازگشتم دیگر هیچکس نباشم...
کسی باشم مثل همه کس!!!
خدایتان نگهدار...
روزی که برف سرخ ببارد از آسمان
بخت سیاه اهل هنر سبز می شود
دیشب نمازم قضا شد،شوق دعایی نماندست
گویی که کافر شدم باز،در دل خدایی نماندست
بغضی گلوی شبم را هی می فشارد دوباره
اینجا چه سخت است بودن ،دیگر هوایی نماندست
ای واژه هایم که لالید!اینک خجالت ندارد
حالا شبیه شمایم وقتی صدایی نماندست
شکل گناه خودم را من می شناسم بمانید
سرشار از اعتراضم،جای ریایی نماندست
آبی به رویم بپاشید شاید خودم را بیابم
گشتم تمام خودم را،دیگر که جایی نماندست
هر چند حرفم زیاد است ،ماندم چگونه بگویم
تغییر دلتنگی ام را وقتی که نایی نماندست
پ.ن:این قطعه سروده یکی از بهترین دوستان بنده خانم فرزانه محمدی است البته
ایشان به تازه گی وبلاگنویسی رو شروع کردند و این هم آدرس وبلاگ ایشانه
همیشه نزدیک امیدوارم که خودتون برید و از نزدیک با این دوست خوب بنده آشنا بشید.
با تشکر از خانم محمدی
پ.ن۲:بنا به دلایلی که اصلا مهم نیست مجبور شدم دو تا از پستهای قبلیمو پاک کنم
همینجا از همه دوستانی که نظراتشان حذف شد معذرت میخوام(من نژادپرست نیستم
نمیدونم چرا بعضی از دوستان اینطور فکر کردند)
پ.ن۳:من نمیفهمم چرا باید باید و باز هم باید؟؟؟لطفا جوابم را بدهید.
کسی که هیچکس است
آنروز هم مثل همه دوشنبه ها بود
فقط آن روز باران می آمد
آمد با یک بغل کاغذ زیر بغل
پا شدیم به احترام
معلم انشا بود
مثل همیشه ساکت می آمد موضوع را مینوشت
می نشت به انتظار نوشتن ما
ساکت با نگاهی که تا عمق روح آدم میرفت
بدون اینکه بتوانی فرار کنی
رفت پای تخته سیاه
گچ را برداشت مثل همیشه خاکش را گرفت
موضوع انشاء:
......
آنروز روزی دگر بود
مکث کرد
ما خندیدیم
بالاخره نوشت
ع...
از ته کلاس صدایی آمد علم بهتر است یا....
ما همه نوشتیم علم بهتر است یا ثروت
تو هیچ نگفتی
نوشتی
عشق برتر است یا ثروت
من هیچ ننوشتم
من هنوز هم گیج این سوالم
آنروز هم بودم...
پ.ن:من از دوشبه ها نفرت دارم ولی اون دوشنبه یکی از بهترین روزهای زندگیم بود.
پ.ن۲:جا داره از استاد بزرگم جناب آقای عرفانی یاد کنم هر کجا هستی سبز باشی.
پ.ن۳:من از این موضوع انشاء نمره صفر گرفتم چون واقعا چیزی ننوشتم.
عشق است
باز این ترانه ها را عشق است
رخش سرخ بادپا را عشق است
عشق درگیر غروب درد است
بازهم طلوع ما را عشق است
آی از خانه زخم و گریه
غربت بغض گشا را عشق است
آی از آب و هوای بی عشق
بادبان ناخدا را عشق است
اهل بی مرزترین دریا باش
آی اهل همه جا را عشق است
از غزل باختگان میترسم
شعرهای بی هوا را عشق است
ای قشنگ سازها آوازها
روزهای بی عزا را عشق است...
سلام
اینروزها خیلی درگیرم همینجا از همه دوستان خوبم معذرت میخوام که نتونستم به همگی سر
بزنم و جواب این همه لطف رو بدهم.من تهی شدم شبهایم را با همین ترانه ها صبح میکنم.
نوشتم تا بلکه حس خوبی که این ترانه به من میده بتونم با شما تقسیم کنم.
در ضمن برای دوست و برادر بزرگترم مجتبی lovely هم دعا کنید نمیدونم چرا
خدا تصمیم گرفته یکباره همه چیزم رو از من بگیره.
کسی که هیچکس است....
ما آدمها دورنگیم سفید وسیاه خاکستری نداریم.
نمیشه کاملا سفید بود و کاملا سیاه این دو رنگ تقسیم شده.
فقط مقدارش توی وجود هر کدوم از ما متفاوته.
این منم نصفم سیاه و نصفم سفید
در ضمن ممنونم از دوست خوب عکاسم جناب آقای دینی
هیچکس
پ.ن:اینکه عکس خودمو گذاشتم شاید یک کم عجیب باشه ولی من عاشق کارهای اینطوریم شاید اینطوری
بتونید منو بهتر بشناسید و جوابی باشه به برخی از دوستان که میخواستند جنسیت منو بدونندهمینطور
اینکه اینکار آغاز یک سلسله کارهایست که من میخوام انجام بدم.
شب-راه-سکوت-باران-پاییز
طعم خوش قهوه-عطر پیپ راننده
فاصله-بین من وتو
من-افکارم-تو
تو-بازیچه هایت-من
شب یکرنگ است(سیاه)
ما هزاران رنگیم
راه بی پایان است
من و تو به پایان رسیدیم
باران می بارد
می گریم-میخندی
سکوت می شکند
می گویی-می شنوم
پاییز نوید روشنی می دهد
ما تاریکیم....
ما تمام شدیم-برای همیشه
من منم-تو تویی
حرف آخر
دستنوشته های هیچکس موجود خواهد بود این مطلب رو نوشتم برای دوستانی که همیشه این
سوال رو از من میپرسن:این پستو خودت نوشتی؟؟؟
پیشاپیش از همه شما دوستان خوبم سپاس گذارم
هیچکس
اولا باید تشکر کنم به خاطر کمکتون در مورد ملاقات!!!!!!!!!!
به هر صورت امدیم یه حرکتی بکنیم نشد.حیف
دشتها آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد روييد
در هواي عفن آلود آواز پرستو به چه كارت آيد؟
فكر نان بايد كرد
و هوايي كه در آن
نفسي تازه كنيم
گل گندم خوب است
گل خوبي زيباست
اي دريغا كه همه مزرعه دلها را
علف هرزه كين پوشانده ست
هيچكس فكر نكرد
كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
كه چرا سيمان نيست
و كسي فكر نكرد
كه چرا ايمان نيست
و زماني شده است
كه به غير از انسان
هيچ چيز ارزان نيست
قرار بود با دوستان یک جایی جمع بشیم
همدیگر رو ببنیم با هم از نزدیک آشنا بشیم
باز هم قرار بود دوستان کمک کنند برای محل این ملاقات
به هر حال من این پست رو مینویسم تا شما بیایید ومحل وتاریخ رو
مشخص کنید.منتظر هستم برای نظرات شما.....
تشکر به خاطر لطفتون
هیچکس.......
یاعلی
هرکه با ما بود از ما میگریخت
چند روزیست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفاعل میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه میپنداشتیم
در سرم سودای جامی بر زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال
دل به یاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دو سالی می گذشت
یک دو سالی از عمر رفت و برنگشت
دل به یاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی آن اسرار را
آن دو چشم مست آهووار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار روحم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او
همنشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
ناتوان بودم توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم ز دنیا بی خبر
دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دم ساز شد
گفتگوها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پابرجاست دل
گر گشایی چشم دل"زیباست دل
گر تو زورق بان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی تو ویران شده
در پی عشق تو سر گردان شده
گفت:در عشق وفادارم بدان
من تو را بس دوست می دارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون توی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غمهای من
با تو زیبا میشود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیباییت مجنون شده
برلب بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او زیبا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره آفاق بود
در نجابت در نکویی طاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود وبس
یار مارا از جدایی غم نبود
در غمش مجنون و عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گست
بی خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم که همخون من است
خصم جان و تشنه خون من است
بخت بد وین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را مبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر یکبار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته طار و پود
گر چه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است
عبرت چه واژه ی زیبا اما غریبی است!شنیدم آنان که از گذشته
خود عبرت نمی گیرند چاره ای جز تکرار آن ندارند .
آنجا بود که فهمیدم چرا زندگی ما تکراری است
اشکی چکید بر زمین
اشکی از چشمانی کوچک
صبح تمام شد
و آنروز بود که برای اولین بار
صبحی میدیدم
هر چند تصویری نیست
حال سالها گذشته
دوباره سالی بر سالهای زندگیم افزوده می شود
می شنوم از همه سو می گویند:
تولدت مبارک
سلام به همه شما دوستان خوبم مرداد ماه تولد منه ۴/۵/۱۳۶۲
باز هم مثل گذشته میگم:هر سال دریغ از پارسال
با تشکر از محمدرضای عزیزم
در اتاقی تاریک و بی فروغ
تو تنهایی
و از پنجره به بیرون مینگری
قلب تو سرد
آرزوی عشق در تو گمگشته
مانند تیری شکسته
و من اینجا در سایه ایستاده ام
هیچکس نمی خواهد تنها بماند
هیچکس را یارای گریستن نیست
زمان را دریاب که می گذرد
و من در انتظارت بوده ام
در تمام طول زندگی ام
هیچکس نمی خواهد تنها بماند
هیچکس را یارای گریستن نیست
پس چرا مرا از خودبازمیداری؟
صدایم را می شنوی
ترانه ام را می شنوی
آوازی عاشقانه که تو را فریاد می کند
و ناگهان تو را در کنارم خواهم یافت
پیش از آنکه مجنون شوم
رسیدیم بیا
که مرگ مرا میخواند
می خواهم حس کنم که به من نیازمندی
مانند هوایی که تو را حیات می بخشد
در زندگی به تو نیازمندم
دور نشو"دور نشو"دور نشو
هیچکس نمی خواهد تنها بماند
هیچکس را یارای گریستن نیست...
ریکی مارتین آلبوم(sound loaded)
صفا و صلح و یکرنگی در این دنیا قدیمی شد
توقع از رفیق و همدم و مونس قدیمی شد
به گرد شهر میگردی که تا آدم کنی پیدا
به جان حضرت آدم که آدم هم قدیمی شد
جعبه مداد رنگیهایم را میاورم به یاد بچگی
با سیاه شروع میکنم یاد مرگ میافتم پاکت میکنم
مداد سرخ را برمیدارم نه بوی جنگ میاید
زرد نه یاد خزان میکنم
قهوه ای مثل دروغهایی شدی که روی درخت یادگار است
آبی باز هم نه ابری میشوی
هان پیدا کردم
سبز نه طعمه کرمها خواهی شد
خاکستری این فقط چشمهایت خواهد بود
بنفش مینویسمت وای نه کبود شدی
سفید چطور بیرنگ میشوی
کلافه شدم کاغذ را پاره میکنم
و طرحی محو روی برگ زیرین است این تویی
تویی که نیستی و هستی
چون در اعماق وجودم تصویر تو را دارم
من کجایم ؟؟؟
من توام تو من این آغاز مشگل است
پس ما کجاست؟
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو میرفتم تنها تنها
و صبوری مرا کوه تحسین میکرد...
این نوشته من نیست ولی خوب زیبا بود
کسی که هیچکس است....
من گمان ميكردم
دوستی همچون سروی سرسبز،
چهارفصلش همه آراستگی است
من چه ميدانستم
هيبت باد زمستانی هست
من چه میدانستم
سبزه میپژمرد از بی آبی
سبزه يخ ميزند از سردی دی
من چه ميدانستم،دل هر كس دل نيست
قلبها صيقلی از آهن و سنگ
قلبها بیخبر از عاطفهاند
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از متلاشی شدن دوستی است
وعبث بودن پندار سرورآور مهر...
نوبت مرگ وخموشی سهل و آسان میرسد
من که میدانم به دنیا اعتمادی نیست نیست
بین مرگ و زندگی قول و قراری نیست نیست
پس چرا عاشق نباشم پس چرا....
شیشه عطر بهار لب دیوار شکست
و هوا پر شد از بوی خدا
همه جا آیت اوست
دیدنش آسان است
سخت آن است نبینی او را...
این عید کهن به همه وارثان پاک
قوم آریا مبارک