جعبه مداد رنگیهایم را میاورم به یاد بچگی
با سیاه شروع میکنم یاد مرگ میافتم پاکت میکنم
مداد سرخ را برمیدارم نه بوی جنگ میاید
زرد نه یاد خزان میکنم
قهوه ای مثل دروغهایی شدی که روی درخت یادگار است
آبی باز هم نه ابری میشوی
هان پیدا کردم
سبز نه طعمه کرمها خواهی شد
خاکستری این فقط چشمهایت خواهد بود
بنفش مینویسمت وای نه کبود شدی
سفید چطور بیرنگ میشوی
کلافه شدم کاغذ را پاره میکنم
و طرحی محو روی برگ زیرین است این تویی
تویی که نیستی و هستی
چون در اعماق وجودم تصویر تو را دارم
من کجایم ؟؟؟
من توام تو من این آغاز مشگل است
پس ما کجاست؟
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو میرفتم تنها تنها
و صبوری مرا کوه تحسین میکرد...
این نوشته من نیست ولی خوب زیبا بود
کسی که هیچکس است....
من گمان ميكردم
دوستی همچون سروی سرسبز،
چهارفصلش همه آراستگی است
من چه ميدانستم
هيبت باد زمستانی هست
من چه میدانستم
سبزه میپژمرد از بی آبی
سبزه يخ ميزند از سردی دی
من چه ميدانستم،دل هر كس دل نيست
قلبها صيقلی از آهن و سنگ
قلبها بیخبر از عاطفهاند
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از متلاشی شدن دوستی است
وعبث بودن پندار سرورآور مهر...
نوبت مرگ وخموشی سهل و آسان میرسد
من که میدانم به دنیا اعتمادی نیست نیست
بین مرگ و زندگی قول و قراری نیست نیست
پس چرا عاشق نباشم پس چرا....
شیشه عطر بهار لب دیوار شکست
و هوا پر شد از بوی خدا
همه جا آیت اوست
دیدنش آسان است
سخت آن است نبینی او را...
این عید کهن به همه وارثان پاک
قوم آریا مبارک
بیزارم و دل شکسته از هر چه که هست
من هست به نیست دادم افسوس که نیست
در حسرت هست پشت من پاکشکست...
می رویاندم،پاک می کردم،سبز می کردم
و نوید بخشش بودم
افسوس
افسوس که برگی کهنه ام
فتاده در جایی پست
در زیر پای رهگذران دوران
دور از دست های درخت عشق
طعمه کرمهای رذل زمانه مان کسانی که انسان می خواندشان
من چرا افتادم؟
من که عاشق بودم،عاشق تو
پس از مرگ چه خواهد ماند از ما؟
جای افتادن یک برگ روی یک شاخه ز درخت دوران
که در افسون زمان گم خواهد شد
نیک بیندیشیم
تا به پاس همه افعالمان
جای افتادنمان زیبا باشد
خالی بر صورت یار نه دملی چرکین
و خدا یار شود بتوانیم
من که خود برگم
شاید از پس این مسخ لطیف
زندگی زیبا باشد
شاید......
من از عشق ميخوانم
چه باور كودكانه اي
چه شعر ابلهانه اي
سخن تو چيست در موردش؟
زيباست؟
گرم است؟
لطيف است؟
قلب انسان را پر ميكند؟
باعث اوج ميشود يا سقوط؟
فكر را روشن ميكند يا ميميراند؟
وعشق............
كلامي شگفت كلمه اي عظيم وبس سترگ
و اما من
عاشقم
عاشق خود كه بايد نخست خود را شناخت
تا بتوان او را شناخت
اوي كه نيست و نبودش ممكن نيست
اوي كه هست و ديدنش محال است
و اما تو (معشوقه ديروز)
عشق تو اي بقلمون صفت
باور كودكانه ايست كه انسان براي اينكه كودك
نخوانندش نام عشق را برآن
نهاده است
براي كسي كه زماني دوستش داشتم
و امروز در نا كجا آباديست بنام عشق....؟
تا كه بوديم نبوديم كسي
كشت مارا غم بي همنفسي
تا كه خفتيم همه يبدار شدند
تا كه مرديم همگي يار شدند
قدر آن شيشه بدانيد كه هست
نه در آن موقع كه افتاد و شكست
و خداحافظ
تشکر از همه شما که به من لطف داشتید
شاید چند وقتی آپ نکنم
ولی هستم
چون موجیم که آسودگی ما عدم ماست....
یادتون نره نظر بدید چون من برمیگردم
یاحق
قلب من شکست
ومیتوانی صدایش را از خیسی چشمانم بشنوی
به همین راحتی تمام شد
تمام شد تمام عشقها
در پستوی تاریک گریه کردنها تمام روزها و شبها
تمام خاطرات تمام فکرها
و فکر هم میکردم چنین خنجری بر کمر فرو خواهد
رفت؟
و من چرا چنین احمقانه فکر میکردم؟چرا؟
قلب من شکست خرده هایش را به زباله دان انداختم
تا سوپور محله از آن برای دخترکش گردنبد بسازد
ویا گوشواری که هر لحظه بگوید هیچگاه عشق را
باور نکن
لعنت به تو به دنیایی که با تو ساختم وه چه خیال
خامی چه رویای پوچی تف
حتی ارزش این را نداری که بگویم دوستت داشتم
روزگاری
لعنت به من به تو به ما!!!؟
مایی که در من بودنش گم شد
نمیفهمم
چرا چرا باید این همه تضاد در یک نفر جمع باشه؟
شیر خدا باشی وشبها با چاه زمزمه کنی
در خانه خدا بیایی ودر خانه خدا بروی
داماد پیامبر باشی و از مملکت اسلامی هیچ
نداشته باشی
مونس تنهایی باشی و خود تنهاترین تنهایان
عالم فقیر باشی وسخی
ابوتراب باشی و اسدالله
وچرا...........
شاید دنیا با این تضادها زیباست شاید به همین
خاطراست که هستی
وشاید به همین خاطر باید به دست شقی ترین
مردم کشته شوی
در جایی که سکوت حرف می زند
کسی صدا می زند مرا
من سراپا شوق سوی او می نگرم
افسوس که در این ظلمت چشم من هیچ نمی بیند
چشم من دور زمانیست که نمی بیند
صد افسوس که جز طپش صدای تو هیچ در خاطره من نیست
سلام به رمضان
سلام به میزبان رمضان
سلام به میهمانان رمضان
سلام به شهید رمضان
ماه رمضان به همه دوستدارانش مبارک
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید
مپندارید بوم نا امیدی باز
به بام خاطر من می کند پرواز
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است
مگر می این چراغ بزم جان مستی نمی آرد
مگر افیون افسونکار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد
مگر این می پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست
مگر دنبال آرامش نمی گردید
چرا از مرگ می ترسید
کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید
می و افیون فریبی تیزبال و تند پروازند
اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هوشیاری نمی بیند
این قطعه سروده فریدون مشیریست
یادش گرامی باد
رآیت خون بردوش وقت سحر
زندگی را سپرده در ره عشق
بر کف باد و هرچه باداباد
که ناکس کس نمیگردد
بدین بالانشینیها



