تبليغاتX
هیچستان
هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه هیچیم
عروسکي که مرا وضع حمل کرد


نمي‌دانست

 
آدم


گريه مي‌کند


شير مي‌خواهد


جيش مي‌کند


اصلا


نمي‌فهميد


آدم


آدم مي‌خواهد...

 

او دلش شور کودکش را مي‌زد


که براي بازي


عروسک نداشت

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/30ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط هیچ کس   | 

پاييز هيچ حرف تازه‌اي براي گفتن ندارد
با اين همه
از منبر بلند باد
بالا که مي‌رود
درخت‌ها چه زود به گريه مي‌افتند!!
+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/30ساعت 5:57 بعد از ظهر  توسط هیچ کس   | 

تو ای نایاب ای ناب

مرا دریاب دریاب

منم بینام بیبام

مرا دریاب تا خواب

مرا دریاب مستانه

مرا دریاب تا خانه

مراقب باش تا بوسه

مرا دریاب بر شانه

تو ای نایاب ای ناب

مرا دریاب مرا دریاب

مرا بشناس من خوبم

هنوزم آب میکوبم

هنوزم شعر میریسم

هنوزم باد میروبم

تو ای نایاب ای ناب

مرا دریاب دریــــــــــــــــاب...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/26ساعت 8:17 بعد از ظهر  توسط هیچ کس   | 

من تنها

چونان دریا

به روی بالهای موج

تلاطم در حضور یاس

که با جزرش و با مدش

بفهماند تمام حس تنهایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/20ساعت 5:0 بعد از ظهر  توسط هیچ کس   | 

ما دو دریچه روبروی هم

آگاه زهر بگومگوی هم

هر روز سلام و صحبت و خنده

هر روز قرار روز آینده

اکنون دل من شکسته و خسته ست

زیرا یکی از دریچهها بسته ست

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/17ساعت 9:28 قبل از ظهر  توسط هیچ کس   | 

روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري زيبا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/12ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط هیچ کس   |