|
هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه هیچیم
|
نميدانست
آدم
گريه ميکند
شير ميخواهد
جيش ميکند
اصلا
نميفهميد
آدم
آدم ميخواهد...
او دلش شور کودکش را ميزد
که براي بازي
عروسک نداشت
مرا دریاب دریاب
منم بینام بیبام
مرا دریاب تا خواب
مرا دریاب مستانه
مرا دریاب تا خانه
مراقب باش تا بوسه
مرا دریاب بر شانه
تو ای نایاب ای ناب
مرا دریاب مرا دریاب
مرا بشناس من خوبم
هنوزم آب میکوبم
هنوزم شعر میریسم
هنوزم باد میروبم
تو ای نایاب ای ناب
مرا دریاب دریــــــــــــــــاب...
چونان دریا
به روی بالهای موج
تلاطم در حضور یاس
که با جزرش و با مدش
بفهماند تمام حس تنهایی
آگاه زهر بگومگوی هم
هر روز سلام و صحبت و خنده
هر روز قرار روز آینده
اکنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچهها بسته ست
روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري زيبا