+
نوشته شده در شنبه
1386/06/31ساعت 9:38 بعد از ظهر توسط هیچ کس
|
در انتهای تاریکی
در جایی که سکوت حرف می زند
کسی صدا می زند مرا
من سراپا شوق سوی او می نگرم
افسوس که در این ظلمت چشم من هیچ نمی بیند
چشم من دور زمانیست که نمی بیند
صد افسوس که جز طپش صدای تو هیچ در خاطره من نیست
+
نوشته شده در سه شنبه
1386/06/27ساعت 7:13 بعد از ظهر توسط هیچ کس
|
چرا از مرگ می ترسید
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید
مپندارید بوم نا امیدی باز
به بام خاطر من می کند پرواز
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است
مگر می این چراغ بزم جان مستی نمی آرد
مگر افیون افسونکار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد
مگر این می پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست
مگر دنبال آرامش نمی گردید
چرا از مرگ می ترسید
کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید
می و افیون فریبی تیزبال و تند پروازند
اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هوشیاری نمی بیند
این قطعه سروده فریدون مشیریست
یادش گرامی باد
+
نوشته شده در سه شنبه
1386/06/13ساعت 9:8 بعد از ظهر توسط هیچ کس
|
+
نوشته شده در پنجشنبه
1386/06/01ساعت 4:3 بعد از ظهر توسط هیچ کس
|