|
هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه هیچیم
|
قلب من شکست
ومیتوانی صدایش را از خیسی چشمانم بشنوی
به همین راحتی تمام شد
تمام شد تمام عشقها
در پستوی تاریک گریه کردنها تمام روزها و شبها
تمام خاطرات تمام فکرها
و فکر هم میکردم چنین خنجری بر کمر فرو خواهد
رفت؟
و من چرا چنین احمقانه فکر میکردم؟چرا؟
قلب من شکست خرده هایش را به زباله دان انداختم
تا سوپور محله از آن برای دخترکش گردنبد بسازد
ویا گوشواری که هر لحظه بگوید هیچگاه عشق را
باور نکن
لعنت به تو به دنیایی که با تو ساختم وه چه خیال
خامی چه رویای پوچی تف
حتی ارزش این را نداری که بگویم دوستت داشتم
روزگاری
لعنت به من به تو به ما!!!؟
مایی که در من بودنش گم شد
نمیفهمم
چرا چرا باید این همه تضاد در یک نفر جمع باشه؟
شیر خدا باشی وشبها با چاه زمزمه کنی
در خانه خدا بیایی ودر خانه خدا بروی
داماد پیامبر باشی و از مملکت اسلامی هیچ
نداشته باشی
مونس تنهایی باشی و خود تنهاترین تنهایان
عالم فقیر باشی وسخی
ابوتراب باشی و اسدالله
وچرا...........
شاید دنیا با این تضادها زیباست شاید به همین
خاطراست که هستی
وشاید به همین خاطر باید به دست شقی ترین
مردم کشته شوی