تبليغاتX
هیچستان
هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه هیچیم
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست 
 
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
ن شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
 
”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/29ساعت 5:52 بعد از ظهر  توسط هیچ کس   | 

من از عشق ميخوانم

 

چه باور كودكانه اي

 

چه شعر ابلهانه اي

 

سخن تو چيست در موردش؟

 

زيباست؟

 

گرم است؟

 

لطيف است؟

 

قلب انسان را پر ميكند؟

 

باعث اوج ميشود يا سقوط؟

 

فكر را روشن ميكند يا ميميراند؟

 

وعشق............

 

كلامي شگفت كلمه اي عظيم وبس سترگ

 

و اما من

 

عاشقم

 

عاشق خود كه بايد نخست خود را شناخت

 

تا بتوان او را شناخت

 

اوي كه نيست و نبودش ممكن نيست

 

اوي كه هست و ديدنش محال است

 

و اما تو (معشوقه ديروز)

 

عشق تو اي بقلمون صفت

 

باور كودكانه ايست كه انسان براي اينكه كودك

 

نخوانندش نام عشق را برآن

 

نهاده است

 

 

 

براي كسي كه زماني دوستش داشتم

 

و امروز در نا كجا آباديست بنام عشق....؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/06ساعت 4:26 بعد از ظهر  توسط هیچ کس   |