تبليغاتX
هیچستان
هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه هیچیم
میخواهم از تو بنویسم

جعبه مداد رنگیهایم را میاورم به یاد بچگی

با سیاه شروع میکنم یاد مرگ میافتم پاکت میکنم

مداد سرخ را برمیدارم نه بوی جنگ میاید

زرد نه یاد خزان میکنم

قهوه ای مثل دروغهایی شدی که روی درخت یادگار است

آبی باز هم نه ابری میشوی

هان پیدا کردم

سبز نه طعمه کرمها خواهی شد

خاکستری این فقط چشمهایت خواهد بود

بنفش مینویسمت وای نه کبود شدی

سفید چطور بیرنگ میشوی

کلافه  شدم کاغذ را پاره میکنم

و طرحی محو روی برگ زیرین است این تویی

تویی که نیستی و هستی

چون در اعماق وجودم تصویر تو را دارم

من کجایم ؟؟؟

من توام تو من این آغاز مشگل است

پس ما کجاست؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط هیچ کس   | 

داستانهایی دارم از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو

از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو

بی تو میرفتم تنها تنها

و صبوری مرا کوه تحسین میکرد...

این نوشته من نیست ولی خوب زیبا بود

کسی که هیچکس است....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/21ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط هیچ کس   | 

من گمان مي‌كردم

 

دوستی همچون سروی سرسبز،

 

چهارفصلش همه آراستگی است

 

من چه مي‌دانستم

 

هيبت باد زمستانی هست

 

من چه میدانستم

 

سبزه میپژمرد از بی آبی

 

سبزه يخ مي‌زند از سردی دی

 

من چه مي‌دانستم،دل هر كس دل نيست

 

قلبها صيقلی از آهن و سنگ

 

قلبها بیخبر از عاطفه‌اند

 

سخن از مهر من و جور تو نيست

 

سخن از متلاشی شدن دوستی است

 

وعبث بودن پندار سرورآور مهر...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/08ساعت 1:12 بعد از ظهر  توسط هیچ کس   |