تبليغاتX
هیچستان
هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه هیچیم
 

 

 

۰=۱+۱

در آن سوی پل پیوند توئی با خنجری در مشت

                                              در این سو مانده پا در گل منم با خنجری در پشت

پ.ن:یادت میاد اولین ترانه اولین دیدار بود

حالا آخرین حرف بین من و توست

من و عباس

 این شاید آخرین پستی باشه که در این حال و هوا نوشته میشه

تصمیم گرفتم که تغییرات ایجاد کنم

شاید برای همیشه شاید برای همه کس

یکشنبه ۰۱/۰۶/۱۳۸۸

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/25ساعت 9:0 قبل از ظهر  توسط هیچ کس   | 

 

من تو و دیگر هیچ...

 

و حالا

 

من بی تو و این همه

 

که قبلا نمیدیدم

 

چشمهایم برای تو بود....

ته مانده:حالا من باد ولگرد شده ام

ته مانده:دیگر هیچ حد ومرزی ندارم

زندگیم را برای خودم میخواهم نه با تو و نه برای تو...

 اگر میل داشتید به اینجا هم سر بزنید یکی از سرگرمیهای منه

من و عباس

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/21ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط هیچ کس   | 

 

لعنت به من

لعنت به تو

لعنت به ما

مایی که در من بودنش گم شد...

ته مانده:این مطلب تکراری بود از گذشته هایم

دارم تند به تند آپ میکنم و این اصلا خوب نیست

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/17ساعت 10:6 قبل از ظهر  توسط هیچ کس   | 

 

 

حالا به جای چشمهایم که هر روز میسوختند

قلبی دارم که از فولاد است

دستانی که دیگر با لطافت کسی را لمس نخواهد کرد

در چشمانم کاکتوس میکارم

به امید روزی که گل کند

فقط بهار میتواند

دیگر آن بهار نیستی

این است معجزه عشق...

فقط پیامبران معجزه نمیکنند

فقط

 

عشق

 

است که معجزه میکند...

 

ته مانده:نوشتم تا چشمت در بیاد

تا بدونی بدون تو خیلی راحتم

برای روزهایی که به خاطر تو سیاه زندگی کردم

جایگزینی ندارم...

ته مانده:دلم یک عالمه سکوت و تنهایی میخواد فی چنده؟

شما سراغ ندارید؟؟؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/10ساعت 5:19 بعد از ظهر  توسط هیچ کس   | 

 

نفس یاریم نمیکند

و پاهای که دیگر توانی و جایی برای رفتن ندارند

در چشمهایم دیگر سویی برای دیدن نیست

و گوشهایم برای شنیدن کر شده اند

زندگی به آن زیبایی نیست که فکر میکنیم

و هر آنچه در گذشته نیابیم همیشه در آینده به دنبالش میگردیم

برای بچگی دلم تنگ شده

 

چه پله های بلندی

امروز روز فتح پله بیست و ششم است

فتحی که ۳۶۵ روز طول کشید

و من دوباره در این دوره تسلسل به پله بیست و هفتم فکر میکنم

هر سال یک پله و هر پله یک سال

بالاتر که میروی دلت برای پله های پایینی تنگ میشود

و در پله های پایین همیشه شتاب رسیدن به پله بالایی

...

من متولد شدم یک خبر تکراری برای بار بیست و هفتم

 

ته مانده:پسر دایی تبریک میگویم متولد یکروزیم

تو فقط ۱۷ ساعت از من بزرگتری و البته برادر

و همین همیشه باعث احترام بوده...

ته مانده۲:امسال جای خیلیها خالیه

مجتبی/سارینا/مهرناز/گلشید/شایان/لیلی

تعدادی پرواز کردند و تعدادی دیگر نمینویسند به هزار دلیل

ولی من دلم برای تمامی تنگ است

رفتگان را خدا بیامرزد و زندگان را بیشتر که ما محتاجتریم.

ته مانده۳:ما باید دوباره بچگی کنیم......

 

۱۳۶۲/۰۵/۰۴

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/04ساعت 9:0 قبل از ظهر  توسط هیچ کس   |