|
هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه هیچیم
|
دیشب نمازم قضا شد،شوق دعایی نماندست
گویی که کافر شدم باز،در دل خدایی نماندست
بغضی گلوی شبم را هی می فشارد دوباره
اینجا چه سخت است بودن ،دیگر هوایی نماندست
ای واژه هایم که لالید!اینک خجالت ندارد
حالا شبیه شمایم وقتی صدایی نماندست
شکل گناه خودم را من می شناسم بمانید
سرشار از اعتراضم،جای ریایی نماندست
آبی به رویم بپاشید شاید خودم را بیابم
گشتم تمام خودم را،دیگر که جایی نماندست
هر چند حرفم زیاد است ،ماندم چگونه بگویم
تغییر دلتنگی ام را وقتی که نایی نماندست
پ.ن:این قطعه سروده یکی از بهترین دوستان بنده خانم فرزانه محمدی است البته
ایشان به تازه گی وبلاگنویسی رو شروع کردند و این هم آدرس وبلاگ ایشانه
همیشه نزدیک امیدوارم که خودتون برید و از نزدیک با این دوست خوب بنده آشنا بشید.
با تشکر از خانم محمدی
پ.ن۲:بنا به دلایلی که اصلا مهم نیست مجبور شدم دو تا از پستهای قبلیمو پاک کنم
همینجا از همه دوستانی که نظراتشان حذف شد معذرت میخوام(من نژادپرست نیستم
نمیدونم چرا بعضی از دوستان اینطور فکر کردند)
پ.ن۳:من نمیفهمم چرا باید باید و باز هم باید؟؟؟لطفا جوابم را بدهید.
کسی که هیچکس است