|
هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه هیچیم
|
یادم آمد تولدم را
که میگریستم از روشنایی شهر تاریک
و مادرم که مرا در آغوشش
به درون خاک میبرد
فرار از صدای آژیر خطر
به یاد بابا که همیشه اعصابش خرد میشود
از بوی پیاز و کباب کوبیده که در جنگ بوییده بود
به یاد می آورم خاکبازی در حیاط مادر بزرگ
و دوپاره شدن قلب دختر همسایه در عشقی کور
به یاد می آورم
خانم اجازه حاضر گفتنم
در مدرسه عدالت در کوران بی عدالتی
یادم می آید اولین دود سوزان
که در زمستانی سرد به من گرمای غرور بخشید
اینجا را یادم نیست
نسیان درد لاعلاجیست که همان بهتر که درمانی ندارد
شرمنده...
و سرانجام آنروز بارانی
من و تو برای اولین دیدار
روزی که من خودم را آورده بودم و آرزوهایم
و تو دلت را و سوالات بزرگی در زندگی
و شاید در بهار روزگار ما هم بهاری شویم
من منتظر بهارم و شکوفه های درخت سیب
دیگر نمیدانم که باید چه را به یاد بیاورم؟؟؟
برای کسی که شاید نیمی از من باشد در خود
در کالبدی دگر و من نیمه گمشده او باشم در خودش
مرا دوست بدار اندکی ولی توامان...
برای کسی که من است:M.J
امضاء:M.T.BALADASTIAN
پ.ن: شعر نمیگویم اینها چیزهایست که باید بنویسم یک نوع فوران احساس
البته تمام دوستانی که بنده را از نزدیک دیده اند به بنده میگویند ربات.
پ.ن:برای اینکه میدانم که میخوانی مجبور شدم بنویسم ببخش
پ.ن:منظورم اول اسمت بود